سيد محمد باقر برقعى
2251
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
در هجر تو آسمان گر ز گريبان قمر آورده برون * از گريبان تو خورشيد سر آورده برون به تماشاى خطوخال رخ ، چون قمرت * دلم از روزنهء ديده سر آورده برون از بناگوش و خط سبز تو بس در عجبم * كز كجا برگ گلى مشك تر آورده برون كورى منكر شقّ القمرى ختم رسل * ابرويت معجز شقّ القمر آورده برون سرو قد ، سيب زنخدان تو ديدم گفتم * چشم بد دور كه سروى ثمر آورده برون گندم خال تو اى حور بهشتى طلعت * به خدا از همه عالم پدر آورده برون تا زبانش نمكى شهد لبش كى دانى * كه چه شيرين ز نمك نيشكر آورده برون اى معلّم بجز عاشقكشى و دلشكنى * از دبستان چه هنر اين پسر آورده برون كمر از كوه برون آيد و اين ترك پسر * از كجا اين همه كوه از كمر آورده برون تيره كردهست « صبوحى » رخ آفاق چو شب * بسكه در هجر تو آه از جگر آورده برون بت غارتگر دلبرم گر به تبسّم رخ خود باز كند * كى مسيحا به جهان دعوى اعجاز كند دين و دل هر دو به يكبار به تاراج برد * در صف سيمبران گر سخن آغاز كند رونق مهر و قمر افكند از اوج فلك * زلف شبگون ، رخ مهرو ، اگر ابراز كند ببرد صبر و شكيبم اگر آن لعبت ناز * بهر صيد دل من حمله چنان باز كند خلّخ و تبّت و چين است مگر منظر او * كاينچنين چنين دلبرى و عشوهء طنّاز كند به يكى جو نخرم سلطنت ملك جهان * بت غارتگر من گر هوس ناز كند وصل دلدار « صبوحى » نتوان شد حاصل * هر زمان هجر تو را شعبدهاى ساز كند شب وصال در اين زمانه نه يارى نه غمگسارى هست * غريب كشور حُسنيم ، روزگارى هست ز شوخچشمى و طنّازى و جفاجويى * به دامن مژهام اشك بىقرارى هست شكست خار كهن آشيان گلزارم * همىشنيدهام از بلبلان بهارى هست ز ابر دست تو منّت نمىكشم ساقى * اگر قدح ، ندهى چشم ميگسارى هست شب وصال « صبوحى » ز بخت تيرهء خويش * خبر نداشت ز پى شام انتظارى هست